تبلیغات
هوای حوصله ابریست - پیرمرد و دختر
دوشنبه 15 شهریور 1389

پیرمرد و دختر

• نوع مطلب: داستانک ،
• نوشته شده توسط: زیبا پرست

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟

                             

- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت

نظرات() 



http://tessieevett.hatenablog.com/
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:16 ق.ظ
This website definitely has all of the information and facts I wanted concerning this subject and didn't know who
to ask.
saba
دوشنبه 20 دی 1389 09:38 ق.ظ
2set daram ziba parast
ham khodeto ham vebeto
پاسخ زیبا پرست : منم دوست دارم عزیزم . خوش اومدی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

- Begin MeLoDiC.blogfa.com -->