تبلیغات
هوای حوصله ابریست - درسی بزرگ از یک کودک
چهارشنبه 17 شهریور 1389

درسی بزرگ از یک کودک

• نوع مطلب: داستانک ،
• نوشته شده توسط: زیبا پرست

                          
سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت. پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و سپس نفس عمیقی کشید و گفت: بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد. در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز می گشت خوشحال بود و لبخند میزد. سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید. نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت: آیا میتوانم زودتر بمیرم؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مــرگ کرده بود.


نظرات() 



How long does Achilles tendonitis last for?
شنبه 25 شهریور 1396 07:12 ب.ظ
Have you ever considered publishing an e-book or guest authoring on other websites?
I have a blog centered on the same ideas you discuss and would love to
have you share some stories/information. I know my subscribers would enjoy your work.
If you are even remotely interested, feel free to send
me an email.
http://imperfectyears8.page.tl/
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:53 ق.ظ
It's really a cool and helpful piece of information. I'm happy
that you just shared this useful information with us.
Please keep us informed like this. Thank you for sharing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

- Begin MeLoDiC.blogfa.com -->