تبلیغات
هوای حوصله ابریست - شب عملیات ؛‌ كلاه و گلوله
یکشنبه 25 مهر 1389

شب عملیات ؛‌ كلاه و گلوله

• نوع مطلب: داستانک ،
• نوشته شده توسط: زیبا پرست

شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم.

از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.

برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
... گلوله توی پیشانی علی بود.


نظرات() 



https://sherrilhrcka.wordpress.com
چهارشنبه 28 تیر 1396 01:01 ب.ظ
Today, while I was at work, my cousin stole my apple ipad and
tested to see if it can survive a 40 foot drop, just so she can be a youtube sensation. My apple ipad is now broken and
she has 83 views. I know this is totally off topic but I had to share it with someone!
BHW
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 10:45 ق.ظ
Pretty section of content. I just stumbled
upon your blog and in accession capital to assert that I acquire
actually enjoyed account your blog posts. Any way I'll be subscribing to your augment and even I
achievement you access consistently fast.
جمعه 21 آبان 1389 01:01 ق.ظ
رفتند!
کاتب
یکشنبه 2 آبان 1389 01:26 ب.ظ
این داستانک به دردم خورد.
پاسخ زیبا پرست : خوشحالم خوشت اومد دوست خوبم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

- Begin MeLoDiC.blogfa.com -->